مصاحبه با اکبر شانه زن : شرکت ایران شکلات

نام ونام خانوادگی: اکبر شانه زن

نام محصول: انواع شکلات و ویفر مغز دار شکلاتی

شرکت: ایران شکلات

تحصیلات: دیپلم


در یک خانواده مذهبی در تبریز متولد شدم. سطح سواد افراد خانواده ی ما بالا نبود و همه ی خانواده در رشته قالی بافی فعالیت داشتند ویک جو تولیدی خاص بر خانه ی ما بود تا اینکه در سال 1354 کارخانه ی قالی بافی جمع شد و پدرم در بازار به کار خرید و فروش قالی مشغول شدند. ما در آن زمان از رفاه نسبی بر خوردار بودیم و در مدارس خوبی تحصیل کردیم.   

من از دوازده سالگی در کنار درسم کار می کردم. پدرم در خانه کار را تقسیم کرده بود و همه باید کار می کردیم و در واقع در جریان بازار بودیم و من و برادرم دفاتر و اوراق پدرم را می نوشتیم. در زمانی که 14 سال داشتم بعد از مدرسه به کارخانه می رفتم و این مسئله باعث شده بود در امور تولیدی و صنعتی وارد شوم. 16 ساله که بودم یکی از کارگرهای پدرم سر کار نیامد، من از پول تو جیبی خودم یک دار قالی خریدم و به این کارگر دادم تا در خانه ی خودش کار کند و این اولین کار مستقل و درآمدزای من بود.

در سال 1354 تصمیم گرفتم بازار نروم و پدرم خیلی ناراحت شد چون من از محیط بازار خوشم نمی آمد و تحمل خیلی از حرفها و دروغها برایم مشکل بود در ضمن دلم می خواست مستقل باشم.

حدود سال 1350 آیین نامه ها و بخشنامه های محدود کننده ی بسیاری برای صنایع دستی و قالی بافی صادر کردند به طوری که سر و صدای بانک گسترش و صنعت و معدن درآمد و در عوض وامها و تسهیلات بسیاری برای صنایع کوچک قایل شدند.

من به برادر بزرگترم گفتم که به جای قالی بافی به صنعت رو بیاورم ولی ایشان اصلاً به صنعت اعتقادی نداشت این اختلاف نظرهای من با ایشان مزید بر علت شد که از پدرم اجازه بگیرم و کار دیگری را شروع کنم.

پس از جدا شدن از پدرم به سربازی رفتم پس از اتمام خدمت سربازی در سال 1356 پدر و برادم اصرار کردند که دوباره به بازار برگردم که من نپذیرفتم. شش ماهی بیکار بودم و سرمایه کافی برای شروع کار جدید و اخذ مجوز برای یک فعالیت نداشتم و تنها سرمایه ام، تجربه ای بود که از پدرم آموختم. در منزل پدری ام یک سالن 120 متری وجود داشت که در آن زمان خالی بود من به همراه یکی از اقوام فردی را پیدا کردیم که در تهران غریب بود و شغل او آشپزی بود به همراه او یک کار جدیدی را شروع کردیم. درست شش ماه از شروع کار گذشته بود که تعطیلی های انقلاب پیش آمد و ما دیگر نتوانستیم جنس هایمان را بفروشیم.

در آن زمان ما سوهان عسلی درست می کردیم و چون کسی نمی خرید در انبار رطوبت می گرفت و ما آنها را آب می کردیم و دوباره درست می کردیم. بعدها که انقلاب شد همه می گفتند که ما دیگر عید نداریم و به این ترتیب کار قنادی کاملاً کساد بود. ده روز مانده به عید آیت الله طالقانی فرمودند امسال نوروز داریم و این کسادی بازار برطرف شد ما هم به کمک سه نفر از کارگرها هر چه در انبار داشتیم تولید کردیم و فروختیم و زحمات آن هشت ماه به نتیجه رسید.

بعد از عید من به این نتیجه رسیدم که در آذربایجان خانواده تمایل زیادی به محصولات ما ندارند به همین خاطر به تهران آمدیم. در آنجا شکلات آماده می گرفتیم و آن را آب می کردیم و به آنها مدل می دادیم و بعد به قنادیها می فروختیم که سود خوبی هم داشتیم.

در سال 1359 از یکی از دوستان شنیدم که یک کارخانه می خواهد یک خط ویفر مغزدار شکلاتی را که ساخته بود، بفروشد من هم ماشین را از آنها خریدم. با خرید این دستگاه شریکم از من جدا شد به هر حال تولید ویفر را در همان سال شروع کردیم و بازار هم خوب گرفت و من خیلی خوشحال بودم که 12 نفر از خانمهایی که برای ما قالی بافی می کردند و نیاز مالی هم داشتند را سر کار گذاشته بودم. در همان زمان جنگ شروع شد و ما محدودیت آرد و شکر پیدا کردیم. آنهایی که از وزارت صنایع پروانه داشتند بر اساس پروانه برایشان مواد تهیه می شد. در آن موقع من 17 کارگر داشتم ولی تا سقف 10 کارگر مشمول این قانون می شد در همان زمان اعلام کردند که کارخانه ها باید به بیرون شهر منتقل شوند من هم یک زمین 3000 متری را خارج از شهر خریداری کردم که محل فعلی ما نیز می باشد.

از سال 61 تا 67، سهمیه ی رسمی ما پاسخگوی سه روز کارمان بود و به مدت 15 روز هم به طور قاچاق مواد خود را تأمین می کردیم و بقیه ی ماه بیکار بودیم. بعد از آن برای اولین بار اقدام به تولید یک ماشین کردیم سپس از یک کارخانه ویفر سازی بازید نمودیم و تصمیم گرفتیم این ماشین را تولید کنیم. در حال حاضر بیش از 100 در ایران داریم و نیازی به واردات آنها نداریم.

ما که حصولاتمان را از سال 1359 با اسم ایران شکلات عرضه کردیم ولی ثبت شرکت در سال 1364 صورت گرفت و در سال 1367 شرکت را سهامی خاص کردیم و نام محصولاتمان را به چی چک تغییر دادیم.                             

در سال 78 و 79 ماشین آلات جدیدی خریداری و نصب کردیم و پس از آن صادراتمان شروع شد و در سال 80 و 79 به عنوان واحد نمونه صادراتی انتخاب شدیم.

الگوی من در کودکی عمدتاً پدرم و نظم دو سال سربازی ام بود و اگر خداوند عمری بدهد و توانایی اش را داشته باشم یک شهر کوچکی می سازم که هم مجموعه مسکونی پرسنل و هم یک کارخانه باشد و فروش جهانی داشته باشیم.

بازدید : 15085

نماد اعتماد